![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد، پیاده رو دردست تأ میر بود به ناچار در خیابان راه میرفت که ماشینی به او زد. مردم دورش جمع شدند واورا به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان پرستاران به گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانهایش شود. پیرمردبه فکر فرورفت سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت دررفت ودر همان حال گفت عجله داردونیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند اما موفق نشدند ودلیلش را از او پرسیدند. پیرمرد گفت :همسرم در خانهً سالمندان است و من هرروز صبح به آنجا میروم تا صبحانه را با او بخورم نمی خواهم دیر شود!! پرستاری گفت:شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید.. پیرمرد جواب داد : متأسفم او بیماری فراموشی داردومتوجه نخواهد شد او حتی مرا هم نمی شناسد.! پرستارها با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید درحالی که شما را نمی شناسد؟ پیرمرد با صدای غمگین وآرامی گفت: " اما من که میدانم او چه کسی است.!!"
با تشکر از سیتا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/30ساعت 2:11 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|