![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
پسر نگاهی به آینه انداخت و عینک آفتابی را روی پیشانی اش صا ف کرد .کمی در صندلی جا به جا شد و محکم روی رل کوبیدوفریاد زد))لعنت به این ترافیک!))شراره از خشم او یکه خورد وگفت:((آروم باش .فرصت خوبیه که بیشتر کنار هم باشیم..مگه نه؟))
پسر لبخندی زورکی روی لبانش نشاند و صدای ضبط را زیاد کرد،سپس شیشه سمت خود را پایین کشید.ناگهان نگاهش بر روی دختری که در ماشین شیک کناری اش نشسته بود ثابت ماند!دیگر عصبانیت در چهره اش دیده نمی شد.در عوض حرکاتش پر از اغوا وجلب توجه بود.قلب شراره کور شد.این چندمین بار بود که متوجه نگاه پسر به دختران دیگر می شد؛مثل کسی که در حال مرگ است همه صحنه های آشنایی با او مقابل چشمش رژه رفتند.همه چیز از صحنه ای مشابه همین شروع شد،فقط آن روز باران می آمد!توقف دو ماشین کنار هم در ترافیک،خنده ان دو به هم بعد کورس گذاشتن و تعقیب کردن وگریز وردوبدل کردن شماره تلفن وآخر سر هم خواستگاری!!!!! اشکهایش بی اختیار آمد.تمام آرزوی دختر ازدواج با مردی بود که فقط او را در دنیا ببیند!دلش می خواست پسر انقدر عاشقش باشد که هیچ زن دیگری نتواند احساسی را در او بوجود آورد.همیشه از دیدن مردهایی که زنشان کنارشان بودو به زن های دیگر نگاه می کردند مشمئز می شد .او یک همسر با وفا می خواست . شراره فقط هفت ثانیه وقت داشت تا تصمیم بگیرد ،بعد چراغ سبز می شد وپسر باز با چرب زبانی مانع رفتنش می شد.با خودش زیر لب گفت:(( مسئله یک عمر زندگی است ....نه نمی توانم ..بی وفایی از چشم ها شروع می شود....)) به سرعت در ماشین را باز کرد ودر ازدحام ماشین ها وآدم ها گم شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/13ساعت 0:51 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|