![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
کارگری هر روز بعد از اتمام کار در کارخانه برای انجام مراسم نیایش عصر به معبد می رفت. یک روز به دلیلی در کارخانه گرفتار شد و نتوانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام کارش به سوی معبد دوید. وقتی که به آنجا رسید دید که پوجاری کاهن معبد بیرون می آمد. کارگر پرسید: آیا مراسم دعا تمام شده است؟ پوجاری گفت: بله ، مراسم تمام شده است. مرد کارگر آهی حاکی از اندوه کشید. پوجاری با مشاهده اندوه او گفت: آیا حاضری آه اندوهت را با ثواب به جا آوردن مراسم نیایش عصر با من عوض کنی؟ مرد کارگر گفت: بله ، با خوشحالی حاضرم این کار را بکنم. زیرا همیشه مراسم نیایش عصر را به جا آورده بود اما پوجاری گفت: همان آه صمیمانه و ساده تو ارزشمندتر از همه مراسم نیایشی است که من در تمام عمر خود به جا آورده ام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/24ساعت 15:27 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|