![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
در این عصر وحشت زده عده ای هم هستند که تجسم آرمان شهامت هستند. کاگاوا یکی از این افراد است. او در بیمارستان بستری شده بود و در آستانه نا بینایی قرار داشت. ماه های زیادی را در اتاقی تاریک با چشمانی پانسمان شده گذراند. به او می گفتند: «سلامتت رفته است بینایی ات را از دست داده ای آیا از مرگ نمی ترسی؟ »او با آرامش پاسخ می داد: «در این دنیای بی کران که ستارگان خدا آن را روشن کرده اند و لبریز از خداست، از هیچ چیز نمی ترسم. وقتی که در این اتاق تاریک بستری هستم، خداوند به من روشنی می بخشد. دردی چون آتش دوزخ مرا دربرمی گیرد و اما حتی در آن آتش هم رحمت خدا که تمام گنج های عالم در برابرش نا چیزند، بر من می ریزد و مرا در آغوش می گیرد. برای من همه چیز سخن گوست. رختخوابم، اشک هایم، بخار کمپرسی که روی چشمانم می گذارند، سقف و کف اتاق، صدای پرستوها... همه با من سخن می گویند. خدا و تمام موجودات بی جان با من سخن می گویند. بدینسان حتی در این تاریکی هم به هیچ وجه احساس تنهایی نمی کنم.» به او گفتند: «تو رنج زیادی را متحمل شده ای و قادر به دیدن نیستی. آیا از این وضع ناراحت نیستی؟» پاسخ داد: « بله، اما آیا مردم از این که بال ندارند ناراحت نیستند؟ آنها به جای بال، هواپیما ساخته اند. همین موضوع در مورد چشم فیزیکی هم صدق می کند. اگر مردم نابینا شوند باید چشم درون را باز کنند. خدای من خود نور است و با اینکه دنیای بیرون در ظلمت فرو رفته است، اما در اتاق قلبم، نور ابدی خدا می درخشد.» کاگاوا معتقد بود رنج هایی که نصیب ما می شود، قسمتی از برنامه و مشیت الهی هستند که در زندگی ما اجرا می شوند. خالق عالم و عاشق جهان هستی، نمی خواهد هیچ آسیبی به هیچ کس برسد. در حقیقت هر تیغ درد دارای هدف و منظوری پنهان و نیک است. هر پریشانی و اندوهی که نصیبمان می شود، درسی را دربردارد که ما نیازمند آموختنش هستیم، اما این حقیقت فقط برای کسی آشکار و ملموس می شود که با خرسندی هر آنچه را که پیش می آید می پذیرد و سعی می کند از هیچ چیز اجتناب نکند. پذیرفتن خواست خدا با شادی و رضایت خاطر، ما را به تقدس و آرامش رهنمون می کند. راهی که به سوی خدا می رود شاید با رنج و اندوه هموار شده باشد، اما کسی که همه تجارب زندگی را با روحیه ای درست می پذیرد، از همه ترس ها و لغزش ها مصون می ماند. برای چنین کسی هیچ مشکل و رنجی جانفرسا نیست. لازم نیست منتظر بحران بزرگی باشیم تا ببینیم آیا پذیرفتن خواست خدا را آموخته ایم یا نه. باید با شادی خواست خدا را در همه مزاحمت ها و رنجش هایی که در زندگی روزمره مان فراوانند، خوشامد گوییم. در هر کار ساده و هر مشکلی که به سراغمان می آید، بیایید خواست خدا را در کار ببینیم. بیایید همه چیز را بپذیریم و برای هر شادی کوچک «او» را شکرگذاریم. بدانیم در هرچه برایمان روی می دهد معنایی از رحمت و لطف الهی نهفته است. بدین ترتیب است که پاکی و کمال وجودمان افزایش می یابد. وقتی که خطر نابینایی کاگاوا را تهدید می کرد، عده ای می گفتند که کاگاوا زندگی اش را به خدا تسلیم کرده است، پس چرا خدا از او مراقبت نمی کند و می گذارد که او بینایی اش را از دست بدهد؟ آنها درک نمی کردند که چرا یک مرد خدا باید رنج بکشد! کاگاوا به آنها می گفت:«در ظلمت خدا را می بینم، رو در رو چشم در چشم. من بینایی ام را از دست داده ام تا خدا را این گونه ببینم و این هدف بیماری و رنج من است. من زاده می شوم. اما این بار از خدا و خدا وظیفه بزرگی برای من در نظر گرفته است.» وظیفه ای که خدا برای کاگاوا تعیین کرده بود، بسیار بزرگ بود. او از بیمارستان مرخص شد و پیام های عشق خدا را به میلیون ها نفر رساند. او مجرای التیام دردهای روحی بسیاری از مردم شد و آنها را از فقر به غنای روحی، از بی قراری به قرار، از اندوه به شادی، از ضعف به قدرت و از تاریکی به نور رهنمون کرد. از طریق او حیات تازه ای در جان های مرده بسیاری از مردم دمیده شد. وقتی که کاگاوا در بیمارستان بستری بود، دوستانش که به دیدنش می آمدند از او می پرسیدند:«با داشتن همه کارهایی که انتظارت را می کشد، آیا در این بیمارستان احساس کسالت و خستگی نمی کنی؟» کاگاوا در جواب آنها می گفت:«می دانم کارهای زیادی دارم، اما کار، هدف زندگی من نیست. زندگی به من اعطا شده است تا زندگی کنم. چطور می توانم این لحظه گرانبها را با کسالت یا اندیشیدن به فردا تلف کنم. زندگب من بر این لحظه متمرکز است. وظیفه فعلی من در اینجا و در این مکان، در این بستر درد، دوستی و ارتباط با خداست. من به فردا یا فرداهای دیگر فکر نمی کنم. من حتی به غروب امروز فکر نمی کنم. من فقط به این می اندیشم که در این لحظه با خدا باشم. برایم سپری کردن لحظات با خدا و ستایش «او» به هیچ وجه کسل کننده نیست.» در اینجاست که راز مردی بی باک نهفته است. او نگران فردا نیست. فردا به موقع پیش خواهد آمد. او می داند که در این دنیای گذرا فقط لحظه حال به او تعلق دارد. لحظه ای که گذشته است، دیگر به او تعلق ندارد. آینده هم از آن او نیست و بهترین استفاده از زمان حال، نگران شدن درباره گذشته یا آینده نیست، بلکه ستایش خدا به خاطر لذتِ بودن با |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/08ساعت 0:51 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|