![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
روزی منصور دوانقی، دوّمین خلیفه عباسی، در محضر امام صادق علیهالسلام بود. مگسی آمد و روی بدن منصور نشست و او را گزید. منصور آن را رد کرد. همان مگس بار دیگر آمد و منصور را گزید. برای چندمین بار مگس بازگشت. منصور که عاصی شده بود رو به امام صادق گفت: خداوند برای چه مگس را آفرید؟ امام بیدرنگ فرمود: «برای این که افراد جبار و متکبر را خوار کند». به این ترتیب امام صادق علیهالسلام چهره واقعی منصور را به او نشان داد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/31ساعت 1:3 توسط پیمان |
|
|
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که: عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست.. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید !! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/26ساعت 7:28 توسط پیمان |
|
|
دیشب خوندمش! یه حس قریب!.......چه قدر آرامش داد! تو کیستی که اینگونه مرا مست کرده ای!! بعضی وقتا که از صمیم قلب احساسش می کنم وقتی در مقابلش می ایستم صدام می لرزه و تمام جملات نماز را با صدای لرزان میگم این حس خیلی بیشتر بهم آرامش میده تا وقتی که خیلی بی خیال جلوش می ایستم انگاری یادم میره که دارم با خااااالق آسمانها و زمین و از همه مهمتر آفریدگار خودم حرف میزنم ....! کسی که سرشت من رو از گل آفرید و زمانی که از روح خود در من دمید به فرشته هاش دستور داد که سجده کنید و این چنین بود که فرشته ای رو به خاطر وجود من از درگاه خودش روند! و اما عشق........! اینجاست که معنی پیدا میکند!!!!! و اینجاست که این واژه به زیباترین واژه ها تبدیل میشود! و او....معشوق یا عاشق!؟؟؟؟؟کدامین واژه میتواند بیانگر این حس زیبا باشد؟؟؟ اگر او را عاشق بنامم اطمینان پیدا میکنم که او حق عاشقی را تمام و کمال ادا کرد ! اما .........اگر معشوق بنامم ! واقعا کیست که عاشقی را در حقش ادا کرده باشد؟ در کدام قصه ی عشق شنیده اید که کسی معشوق نام باشد و اینچنین از جانب عاشق بی مهری ببیند؟؟؟کجا خوانده اید؟؟؟؟؟ پس بهتر است که او را عاشق بنامیم و حقیقتا او عاشقی را چه زیبا جلوه میدهد ! ای تنها ترین تنهای عالم تنهاییم را با تو قسمت میکنم! و آرامش را از تو طلب میکنم ای آرام ترین آرام هستی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 18:19 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|