تبليغاتX
چشم دل بگشا
آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند
سلام ...

امروز برای من روز خیلی مهمی بود

 احساس می کنم امروز تازه به دنیا اومدم

امروز با کمک دوست عزیزم آرش جواب کل سوالاتی که ذهن من رو مشغول کرده بود رو گرفتم

در واقع همیشه با خودم می گفتم چجوری باید زندگی کرد تا همیشه بشه شاد بود؟

چرا غصه؟ چرا غم؟ چرا مشکل پیش میاد؟

چرا عذاب وجدان می گیریم؟ چرا خطا می کنیم؟

چرا اصلاح نمی شیم؟ چرا زندگی اینقدر سخت شده؟

چرا دیگه زیبایی نیست؟ چرا از خودم راضی نیستم؟...

به ناگاه دوستم کلامی رو به زبون آورد  >>>

انگار که جواب رو خودم می دونستم ولی از بس ساده بود بهش توجه نکرده بودم!

انگار جواب همه مشکلاتم رو می دونستم ولی بلد نبودم به زبون بیارم!

....................

زمانی که با این علم زندگی کنی که تمام انسان ها مخصوصا کسانی که تو رو میشناسن روزی به تماشای کل زندگی تو می شینن و تمام کارهایی که کردی و حرف هایی که زدی چه آشکارا چه نهان حتی فکری که در ذهنت داشتی و همه جزء به جزء زندگی تو رو می بینن

آیا باز هم می تونی کار خطایی انجام بدی؟

وقتی بدونی همه این کارهایی که داری انجام میدی رو خدا داره میبینه چه حسی پیدا می کنی؟

آیا باز هم دور از چشم هیچ آدمی کاری رو انجام میدی که می دونی اشتباهه؟؟

آیا باز هم حاضری به کسی خیانت کنی؟

آیا باز هم می تونی دروغ بگی؟

آیا باز هم می تونی پشت کسی غیبت کنی؟

آیا باز حاضری با دختر مردم کاری رو انجام بدی که نمی خوای با خانواده تو انجام بدن؟

خواهش می کنم خودتون رو گول نزنین

هیچ چیز برای من لذت بخش تر از اون نیست زمانی که تمامی انسان ها و خدای بزرگ به تماشای زندگی من نشستن من بتونم سرم رو با افتخار بالا نگه دارم و به خودم ببالم که تونستم انسان باشم

درست اینجاست که دیگه گناه معنی نداره

چون هیچ انسانی وجود نداره که وقتی همه دارن نگاهش می کنن کار نا شایستی انجام بده

و دلیل تمام مشکلات آدم یا در اثر اشتباه خود آدمه یا برای یاد گرفتن درسی بزرگ برای جلوگیری از اشتباه بزرگی در آینده

درست با این طرز فکر زندگی کردن باعث می شه که آنچنان آروم بشی که دیگه هیچ کس نتونه آرامشت رو ازت بگیره و اون وقته که دیگه به کمال می رسی

بیایید انسان باشیم

..

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 0:54  توسط پیمان | 
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
آشفته و عصباني شد و
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد
جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت :
اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟با يک روز چه کار مي توان
کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که
هزار سال زيسته است
و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد ،
اما مي ترسيد حرکت کند ،
مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،
نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد
که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ،
مقامي را به دست نياورد اما
اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد
کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد
و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود


مهناز عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 22:32  توسط پیمان | 

هر چند این مطلب طولانیه ولی زیباست ! هر کار کردم نشد چیزی اش رو کم کنم !

یه چیزی رو به آدم یادآوری می کنه . درواقع یه گره رو از ذهن آدم باز می کنه .

 دوست دارم نظرتون رو راجع به اون بدونم . برای من که یه حس خوب رو به دنبال داشته می خوام بدونم برداشت شما خوبان چیه ؟!

***

“ در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود ”

و “ کلمه ” بی زبانی که بخواندش و بی“ اندیشه ” ای که بداندش ، چگونه می تواند بود ؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،

و با “ نبودن ” چگونه می توان “ بودن ” ؟

و خدا بود و ، با او ، عدم

و عدم گوش نداشت ،

حرفهائی هست برای “ گفتن ” ،

که اگر گوشی نبود نمی گوئیم .

و حرفهائی هست برای “ نگفتن ” ؛

حرفهائی که هرگز سر به “ ابتذال گفتن ” فرود نمی آورند .

حرفهائی شگفت ، زیبا و اهورائی همین هایند ،

و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد ،

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند ،

و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ،

کلماتی که پاره های “ بودن ” آدمی اند …

اینان هماره در جستجوی “ مخاطب ” خویشند ،

اگر یافتند ، یافته می شوند …

… و …

در صمیم “ وجدان ” او ، آرام می گیرند .

و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند ،

و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و ، دمادم ، حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند .

و خدا ، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت ،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد .

و عدم چگونه می توانست “ مخاطب ” او باشد ؟

هر کسی گمشده ای دارد ،

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تا است و خدا یکی بود .

هر کسی ، به اندازه ای که احساسش می کنند ، “ هست ” .

هر کسی را نه بدانگونه که “ هست ” احساس می کنند ،

بدانگونه که “ احساسش ” می کنند ، هست .

انسان یک “ لفظ ” است ،

که بر زبان آشنا می گذرد ،

و “ بودن ” خویش را از زبان دوست ، می شنود .

هر کسی “ کلمه ” ای است ؛

که از عقیم ماندن میهراسد ،

و در خفقان جنین ، خون می خورد ،

و کلمه مسیح است ،

آنگاه که “ روح القدس ” - فرشته عشق - خود را بر مریم بیکسی ، بکارت حسن ، میزند و با یاد آشنا ، فراموشخانه عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را - که عدمی است خواهنده ، منتظر ، محتاج - از “ حضور ” خویش ، لبریز می سازد و آنگاه ، مسیح را که آنجا ، چشم براه “ شدن ” خویش بی قراری می کند ، می بیند ، می شناسد ، حس می کند و اینچنین ، مسیح زاده می شود ، کلمه “ هست ” می شود ، در “ فهمیده شدن ” ، “ می شود ” . و در آگاهی دیگری ، به خودآگاهی می رسد ،

که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند ، “ عدمی ” است که “ وجود خویش ” را حس می کند، و یا “ وجودی ” که “ عدم خویش ” را .

و در “ آغاز” هیچ نبود ،

کلمه بود ،

و آن کلمه ، خدا بود ” .

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند ،

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد ،

و زیبائی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد ،

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد ،

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند ،

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور ،

اما کسی نداشت .

خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند ؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد ؟

“ بودن ” ، “ می خواهد ” !

و از عدم نمی توان خواست .

و حیات “ انتظار ” می کشد ، و از عدم کسی نمی رسد .

و “ داشتن ” نیازمند “ طلب ” است .

و پنهانی بیتاب “ کشف ” ،

و “ تنهائی ” بیقرار “ انس ” .

و خدا از “ بودن ” بیشتر “ بود ” ،

و از حیات زنده تر ،

و از غیب پنهان تر ،

و از تنهائی تنها تر ،

و برای “ طلب ” ، بسیار “ داشت ”

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر

نه می شناسد ، نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد

و نه هیچگاه بیتاب می شود

که عدم “ نبودن ” مطلق است ،

اما خدا “ بودن ” مطلق بود .

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا “ غنای مطلق ” بود و هر کسی ، به اندازه “ داشتن هایش ” می خواهد .

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود .

و خداوند زنده جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم “ تنها نفس می کشید ” .

دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنائی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد .

و خدا آفریدگار بود .

و دوست داشت بیافریند ،

زمین را گسترد

و دریا ها را از اشک هائی که در تنهائی اش ریخته بود پر کرد

و کوههای اندوهش را

- که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود -

بر پشت زمین نهاد ؛

و جاده ها را - که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود -

بر سینه کوهها و صحراها کشید ،

و از کبریائی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

و دریچه همواره فرو بسته سینه اش را گشود ،

و آههائی آرزومندش را - که در آن از ازل به بند بسته بود -

در فضای بیکرانه جهان رها ساخت .

با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد ،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد ،

و رنگ “ نوازش ” های مهربانش را به ابرها بخشید ،

و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ،

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد ،

و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت ،

و بر پرده حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد .

و در ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد .

و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، “ بامداد حرکت ” را آغاز کرد :

کوهها قامت بر افراشتند و رودهای مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز ،

به دعوت گرم آفتاب ، جوش کردند ،

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا

- آغوش منتظر خویشاوند –

بر سینه ی دشت ها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و … در نهمین روز خلقت ،

نخستین رود به کناره اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس ،

که از آغاز ازل ، در حفره عمیقش دامن کشیده بود ،

چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود ،

آرام و خاموش ،

خود را ،

- به تسلیم و نیاز -

پهن گسترد ،

و پیشانی نوازش خواه خویش را

پیش آورد ،

و اقیانوس

- به تسلیم و نیاز -

لبهای نوازشگر خویش را

پیش آورد

و بر آن بوسه زد .

و این نخستین بوسه بود .

و دریا ، تنهای آواره و قرارجوی خویش را در آغوش کشید ،

و او را ، به تنهائی عظیم و بی قرار خویش ، اقیانوس ، باز آورد .

و این نخستین وصال دو خویشاوند بود .

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

و خدا می نگریست .

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و :

باران ها و باران ها و باران ها !

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه دریاها را پر کردند …

و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه صبح را می گشود و ، با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و …

هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهائی غمگین خویش فرو می برد و

هیچ نمی گفت .

و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان بالا می آمد و ، با چشم چپ خویش ، جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت ، تا در شب ببیند و نمی دید ، خشم می گرفت و بیتاب شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و …

سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس‌ ، بر دامن سحر می افشاند و می رفت و

هیچ نمی گفت .

رودها در قلب دریاها پنهان شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر می داشتند و جانوران ، هر نیمه ، با نیمه خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و

اما …

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس !

و در آفرینش پهناورش بیگانه ، می جست و نمی یافت .

آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید ، می پرستیدندش ، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه “ آشنا ” بود .

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است ،

در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید .

کسی “ نمی خواست ” ، کسی “ نمی دید ” ، کسی “ عصیان نمی کرد ” ، کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت … و …

و خداوند خدا ، برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت !

هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با او “ انس ” نمی توانست بست

“ انسان ” را آفرید !

و این ، نخستین بهار خلقت بود .

 . . هبوط در کویر . .

...  دکتر علی شریعتی  ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 0:12  توسط پیمان | 
شخصي را به جهنم مي بردند .

در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد .

بعد از چندین بار تکرار کردن این عمل.

 ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد .

فرشتگان پرسيدند : چرا ؟

پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او  هنوز اميد به بخشش دارد


(( دریا جون ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 0:24  توسط پیمان | 

این سه همسایه همیشگی من ، همچنان در آستانه خانه ام به انتظار ایستاده بودند.

کویر ، افق در افق ، تا چشم کار می کرد ، در پیش رویم دامن کشیده بود و از همه سو ، تا بی نهایت دور ، رفته بود : سوخته و تافته ، غمگین و پر سراب

و آسمان بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود : زلال ، آبی و پر آفتاب

 aseman

سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم می گوید و من در عمق همه ذرات وجودم آن را ، به نیاز و حسرت ، زمزمه می کنم که :

(( اگر مأمور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق زندگی کنم ، دو چشمم را به این آسمان میدوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند ))

                                      <هبوط در کویر>

                                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 14:55  توسط پیمان | 
میدونی قشنگی زندگی به چیه ؟؟

 night

 اینه که تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز می کنه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 1:19  توسط پیمان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
تحقیق و پروژه
تمامی رشته ها
مهندسی عمران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
کل مطالب وبلاگ
دل اندوهگین
دعای شگفت انگیز افلاطون
وقتی من بخواهم کاری انجام شود!
محبت خدا
هر آنچه مرا نکشد
هر احساسی که خود انتخاب می کنید
افراد موفق
دو خط موازی
زندگی یک پسر
قدرت تشویق کردن
خدا چه جوریه
تقویم دانشگاهی من
مکر و حیله ی زن
فروغ فرخزاد---عاشقانه
معناي عدل
مرگ انسانیت
خدایش با او صحبت کرد
غم
اعجاز محبت
مخصوص بعضی پسرا
خدا
پیله ابریشم
بهشت و جهنم : تفاوت واقعي
جزيره
شهر من اینجوریه
معشوق من
حرف دلم (ذهن زیبا = زندگی زیبا)
از آدمایی که آدم نیستن بدم میاد
به خاطر تو زيستن
زندگی
روي ماه خداوند رو ببوس
آرامش را از تو طلب میکنم
خر کیف یعنی چه؟
چرا مردها زودتر از زن ها می میرند؟
روز بد شانسی
عشق و خواب زمستونی
قسمت تاریک زندگی
تنها اوست که مراقب توست
غرور
نگاه
یک داستان جالب و یک سوال
2تا رفیق
باز باران...
حقیقت داره !؟
تاًثیر دعا
ماسه و سنگ
ಌ خدا همیشه با ماست ಌ
زخم دردآور
عشق ابدی
یاد تو، ما را بس است
قانون کارما
قانون کارما 2
کمال
راز سعادت زندگی
عشق بورزید
ممکن است هرگز پیش نیاید
آرامش
لذتِ بودن با او
مراسم نیایش
عشق ورزی
کار خدا رو ببین
خدا...
عشق را بگستران
کدوم بهتره ؟
از طرف خدا ...
آن سوی پنجره
اگر به عشق اول رسیدی..
قدر دانی از مادر
ما همه‌ آفتابگردانیم‌ !
قرآن ! من شرمنده توام
چه جوری میفهمی که الان در سال 2008 هستی؟
خدا هم از کار زنان سر در نمی آورد
این امكان نداره
68ثانیه تمركز كارو تموم میكنه
ملائکه من بهش رحم میکنن،من رحم نکنم؟
50روش مردم ازاری
حكایت جالب خواهر زن جذاب
لیوان را زمین بگذار
بادبادک رفت بالا...
قشنگی زندگی
کویر . . . آسمان . . . سکوت . . .
اميد
سرود آفرینش
کسي که هزار سال زيسته بود
بیایید انسان باشیم
غمی به دل نگیر
عدالت خدا
شکل خدايي
خدا یك پله بالاتر از توست
همیشه خدا را شکر کنید
فرق میان من و تو چیست
عصای سفید
پیام زندگی
خداوند بي‌نهايت است
چوپان دروغ گو !!
هدف از آفرینش مگس
نامه ای به خدا
چشم دلتان را بگشایید تا دریافتش کنید
شهامت
پیوندها
بزرگترین سایت دوستیابی ایرانیان
سایت دوستیابی ایرانیان
فيلترشکن-ارسال پيامک رايگان-دنلود
مخصوص وبلاگ نویسان
سایت آپلود عکس
کل امکانات اینترنت تو این سایت خلاصه شده
میزبان لینک های ایرانی
دوستیابی
قالب وبلاگ
کسب در آمد و خاطرات روزمره و تبلیغات
دانشگاه مجازي وصلت
دیدار خورشید
جملات عاشقونه
نازنین
سایت عرفانی
بپرس تا بهت بگم
پاییزی
شیطونک
پر پرواز
سلطان شب
بهشت زیبا
خواستگار سمج
مهسا!!!؟
مهناز عزیز
از همه جا در یک جا
آتشکده خاموش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



کد موسیقی در نایت اسکین