![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
بادبادک رفت بالا...
... .. . بالاتر بالاتر بالاتر ...... تا اونجا که به خدا رسید... یعنی بالای بالای بالا.... ولی هیچ وقت نفهمید که قرقره از دوریش چقدر لاغر شد....! (( مهناز جون )) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 15:59 توسط پیمان |
|
|
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. «به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است؟» شاگردان جواب دادند: «50گرم» ، «100گرم» ، «150گرم».
شاگرد دیگری جسارتا گفت: « دستتان بی حس می شود، عضلاتتان به شدت استاد گفت: «خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟» شاگردان جواب دادند: «نه» «پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟» شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: «لیوان را زمین بگذارید» استاد گفت: «دقیقا! مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید دوست من، یادت باشد که
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/09/22ساعت 0:7 توسط پیمان |
|
|
من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…! اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی ! سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت : اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…! یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…! ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/18ساعت 14:58 توسط پیمان |
|
|
در بنی اسرائیل یه جوونی بود بسیار آلوده و شرور و گناهکار.خطاب رسید موسی! این آلوده رو از شهرتون بیرون کنید وگرنه بواسطه همین عذاب براتون نازل میشه. موسی فرمایش خدا رو اطاعت کرد . جوونه رو از شهر بیرونش کردن. تو یه قریه دیگه رفت اونجا هم راهش ندادن. رفت سر به کوه گذاشت. تو دل کوه این جوون مریض شد. آثار مرگ بر این جوون ظاهر شد. لحظه های آخر عمرش بود. اگه الان تو شهر خودمون بودم تو یه همچین لحظه ای پدر و مادرم میومدن سرمو رو دامن میگرفتن. اونا واسم دلسوزی میکردن. تو کاری کردی که همشون منو رد کردن. منو بیرون کردن. گوشه غربت افتادم. دیگه کسی نیست به دادم برسه. حداقل این لحظه آخر توبمو قبول کن. میخوام بهت بگم غلط کردم. نفهمیدم. یه عمر بیراهه رفته ها! همچین که با دل شکسته تو غربت جوونه اشک رو صورتش جاری شد خطاب اومد به حوریه های بهشتی و غلامان بهشتی که به شکل پدر و مادرش برید بالاسرش. نذارید بندم تنهایی بکشه. برید سر بندمو تو دامن بگیرید لحظه های آخر. جوونه از دنیا رفت خطاب رسید موسی! یکی از بندگان خوب من از دنیا رفته در فلان جا برو بنده منو غسل بده کفن کن نماز برش بگزار دفنش کن. موسی اومد توی کوه نگاهش افتاد دید این همون جوونه هست که بیرونش کردن از شهر. خدایا! تو گفتی اینو از شهر بیرونش کنید. اما الان میگی یکی از بهترین بنده هاته. قضیه چیه؟ پروردگار فرمود موسی هرکسی که در دل غربت باشه ملائکه من به حالش گریه می کنن و رحم می کنن. ملائکه من بهش رحم می کنن و من رحم نکنم؟ من ارحم الراحمینم. موسی این جوون آلوده لحظه های آخر باما آشتی کرد. ما هم قبولش کردیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 22:37 توسط پیمان |
|
|
بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند. اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد. در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟! خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ... ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن. بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!! به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم. کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانیم کناری بنشینیم و معجزه عدد 68 را در زندگی خود ببینیم!
به ضمیر نا خودآگاه خود ایمان داشته باشید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/10ساعت 1:9 توسط پیمان |
|
|
یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/09/08ساعت 0:15 توسط پیمان |
|
|
یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میكرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه میگفت : - چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى كریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم ! از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى كه باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى ؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت : - اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى كه زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 12:50 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|