تبليغاتX
چشم دل بگشا
آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .


قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

   قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو .

آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 8:25  توسط پیمان | 

دوست دارم بدونم از جمله زیر چه برداشتی می کنید

کمی مفهوم پیچیده ای داره

.

اگر به عشق اول رسیدی

مطمئن باش به عشق دوم می رسی

.

.

.

.

و اما

منظوز از عشق اول خداست همون عشق ذاتی هر کس که روح آدم رو نوازش میده

عشق دوم هم عشق زمینی با زیبایی های خاص خودش

.

با تشکر از دوست عزیزم جلال

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 1:17  توسط پیمان | 
گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.


اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌كردم‌ كه‌ خورشید كوچكی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.


آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشید را پیدا خواهد كرد.


آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، كاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.


دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم..


                                           با تشکر از پانیذ خانوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 23:50  توسط پیمان | 
مردی مقابل گل فروشی ایستاده و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:چرا گریه میکنی؟

دختر در حالی که گریه می کرد گفت:می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پولم کم است

.مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت می خواهم تو را برسانم

دختر گفت نه تا قبر مادرم راهی نیست!!

مرد دلش گرفت.طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت. دسته گلی گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.


                                                ممنونم نیلوفرجان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 23:49  توسط پیمان | 

مدت زمانی پیش در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشیند.

اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد.  

دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند.

 هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند؛برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طور که می دید تشریح می کردو آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.

 پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است  با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه ها نیز قایق های اسباب بازی  خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند .منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و........

در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیبا را تجسم می کرد.در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می کردند را برای مرد دیگر شرح دادو مرد دیگر با باز سازی آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می دید.

روزها وهفته ها گذشت.........................

یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بیرون ببرند

 پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت

 مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود

پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد؛و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد

مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.

مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می کرد آمده است؟

.پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی که خودش نابینا بود؟ او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید او تنها می خواسته  است که تو را به زندگی امیدوار کند.

موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این که خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم. در میان گذاشتن مشکلات زندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسیم شوند.اثری مضاعف را خواهد داشت.


                                 با تشکر فراوان از نیلوفر خانوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 0:33  توسط پیمان | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور بادیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت:خدا

                  


                                       با تشکر فراوان از نیلوفر خانوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 0:13  توسط پیمان | 
به نظر شما کدوم بهتره ؟

1 : تو واقعا عاشق یکی باشی ولی اون دوستت نداشته باشه یا کمتر دوستت داشته باشه .

2 : یکی واقعا عاشق تو باشه ولی تو اونقدر دوستش نداشته باشی .

 

اگه مجبور بودی از 2 موقعیت بالا یکی رو انتخاب کنی کدوم رو انتخاب می کردی ؟ چرا...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 1:20  توسط پیمان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
تحقیق و پروژه
تمامی رشته ها
مهندسی عمران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
کل مطالب وبلاگ
دل اندوهگین
دعای شگفت انگیز افلاطون
وقتی من بخواهم کاری انجام شود!
محبت خدا
هر آنچه مرا نکشد
هر احساسی که خود انتخاب می کنید
افراد موفق
دو خط موازی
زندگی یک پسر
قدرت تشویق کردن
خدا چه جوریه
تقویم دانشگاهی من
مکر و حیله ی زن
فروغ فرخزاد---عاشقانه
معناي عدل
مرگ انسانیت
خدایش با او صحبت کرد
غم
اعجاز محبت
مخصوص بعضی پسرا
خدا
پیله ابریشم
بهشت و جهنم : تفاوت واقعي
جزيره
شهر من اینجوریه
معشوق من
حرف دلم (ذهن زیبا = زندگی زیبا)
از آدمایی که آدم نیستن بدم میاد
به خاطر تو زيستن
زندگی
روي ماه خداوند رو ببوس
آرامش را از تو طلب میکنم
خر کیف یعنی چه؟
چرا مردها زودتر از زن ها می میرند؟
روز بد شانسی
عشق و خواب زمستونی
قسمت تاریک زندگی
تنها اوست که مراقب توست
غرور
نگاه
یک داستان جالب و یک سوال
2تا رفیق
باز باران...
حقیقت داره !؟
تاًثیر دعا
ماسه و سنگ
ಌ خدا همیشه با ماست ಌ
زخم دردآور
عشق ابدی
یاد تو، ما را بس است
قانون کارما
قانون کارما 2
کمال
راز سعادت زندگی
عشق بورزید
ممکن است هرگز پیش نیاید
آرامش
لذتِ بودن با او
مراسم نیایش
عشق ورزی
کار خدا رو ببین
خدا...
عشق را بگستران
کدوم بهتره ؟
از طرف خدا ...
آن سوی پنجره
اگر به عشق اول رسیدی..
قدر دانی از مادر
ما همه‌ آفتابگردانیم‌ !
قرآن ! من شرمنده توام
چه جوری میفهمی که الان در سال 2008 هستی؟
خدا هم از کار زنان سر در نمی آورد
این امكان نداره
68ثانیه تمركز كارو تموم میكنه
ملائکه من بهش رحم میکنن،من رحم نکنم؟
50روش مردم ازاری
حكایت جالب خواهر زن جذاب
لیوان را زمین بگذار
بادبادک رفت بالا...
قشنگی زندگی
کویر . . . آسمان . . . سکوت . . .
اميد
سرود آفرینش
کسي که هزار سال زيسته بود
بیایید انسان باشیم
غمی به دل نگیر
عدالت خدا
شکل خدايي
خدا یك پله بالاتر از توست
همیشه خدا را شکر کنید
فرق میان من و تو چیست
عصای سفید
پیام زندگی
خداوند بي‌نهايت است
چوپان دروغ گو !!
هدف از آفرینش مگس
نامه ای به خدا
چشم دلتان را بگشایید تا دریافتش کنید
شهامت
پیوندها
بزرگترین سایت دوستیابی ایرانیان
سایت دوستیابی ایرانیان
فيلترشکن-ارسال پيامک رايگان-دنلود
مخصوص وبلاگ نویسان
سایت آپلود عکس
کل امکانات اینترنت تو این سایت خلاصه شده
میزبان لینک های ایرانی
دوستیابی
قالب وبلاگ
کسب در آمد و خاطرات روزمره و تبلیغات
دانشگاه مجازي وصلت
دیدار خورشید
جملات عاشقونه
نازنین
سایت عرفانی
بپرس تا بهت بگم
پاییزی
شیطونک
پر پرواز
سلطان شب
بهشت زیبا
خواستگار سمج
مهسا!!!؟
مهناز عزیز
از همه جا در یک جا
آتشکده خاموش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



کد موسیقی در نایت اسکین