![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
مردی را می شناختم که زندگی پلیدی را در پیش رو گرفته بود. همسر و فرزندانش برای تسکین روحش نزد دادای محبوب می آمدند. یک روز آن مرد به سراغ دادا آمد و تهدیدکنان به او گفت: کاش می دانستی که چقدر از تو متنفرم! دادای محبوب نگاهی پرمهر به او انداخت و گفت: کاش می دانستی چقدر تو را دوست دارم! نمی دانم در کلام دادا چه بود که مرد به پای او افتاد و در حالی که اشک می ریخت از دادا تقاضای بخشایش کرد. از آن روز به بعد زندگی آن مرد مسیر دیگری یافت و رفتار نادرستش را کنار گذاشت. ....................................... عیسی مسیح وقتی که به صلیب کشیده می شد، برای دشمنانش دعای خیر کرد: پدر آنها را عفو کن زیرا نمی دانند چه می کنند. ....................................... ریشی دایاناندا را آشپزش مسموم کرد. در واقع به او رشوه داده بودند که سرور خود را بکشد. ریشی دایاناندا در حالی که در بستر مرگ قرار داشت، آشپزش را صدا زد، کمی پول به او داد و گفت: با این پول بلیطی بخر و به نپال برو. فرار کن، زیرا اگر شاگردانم متوجه شوند که چه کرده ای، تو را قطعه قطعه خواهند کرد. ...................................... آنها نفرت را با عشق پاسخ داده اند و نشان داده اند سرور زندگی در عشق ورزیدن نهفته است. به یکدیگر عشق بورزید در برابر نفرت با عشق و بخشایش برخورد کنید تا معنای زندگی را دریابید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 1:31 توسط پیمان |
|
|
سال ها پیش زمین لرزه ای در شهر ما به وقوع پیوست. همه ترسیده بودند. همه چیز در هم ریخت. برخی از مردم از خانه هایشان بیرون دویدند. عده ای از ترس می لرزیدند. برخی دیگر از هوش رفتند. عده ای جعبه جواهراتشان را چسبیده بودند. اما در این میان یک نفر آسوده خاطر و آرام بود. شانتی. از او پرسیدند: شما نمی ترسید؟ او جواب داد: نه، خوشحالم از اینکه می بینم خدایی داریم که می تواند دنیا را بلرزاند. او راز سعادت زندگی را یافته بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/27ساعت 15:18 توسط پیمان |
|
|
سال ها پیش، از وقایعی که برایم پیش آمده بود ناراحت بودم. دعا می کردم که اوضاع تغییر کند، اما در کمال نا امیدی می دیدم که هیچ چیز تغییر نکرده است.سخت تر دعا می کردم به امید آنکه با نیروی دعا بتوانم اوضاع را تغییر دهم. با وجود این هیچ تغییری دیده نمی شد. دعا برایم تقلا و ستیز شده بود، به طوری که تصمیم گرفتم هرگز دعا نکنم، اما ناگهان تشخیص دادم که این شرایط بیرونی نبود که باید تغییر می کرد بلکه، تغییر باید در درون من اتفاق می افتاد تا همه چیز را آن چنان که هست ببینم. در حقیقت هر چیز دقیقا همان طور است که باید باشد. همه چیز در جای صحیح خود قرار دارد. همه چیز نیک است، نیک بوده و نیک خواهد بود. فقط باید این نیکی را مشاهده کرد. کمال را نمی توان با تلاش انسانی خلق کرد. کمال از قبل خلق شده است، فقط باید دیده شود. با خالق هستی جی.پی.واسوانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/25ساعت 2:12 توسط پیمان |
|
|
دادا برای ما ماجرایی را نقل کرد که در روزنامه ای خوانده بود. این واقعه درباره خلبانی اهل لهستان بود به نام رومن ترسکی. او در فاصله میان جنگ جهانی اول و دوم با هواپیمایش دچار نقص فنی شد. به ناچار در خاک آلمان فرود آمد. هواپیمایش را به تعمیرگاه برد و خودش به هتلی رفت تا در آنجا اقامت کند. صبح روز بعد وقتی که اتاقش را ترک کرد، در راهروی هتل مردی که می دوید به او تنه زد. رومن ترسکی وقتی که به صورت مرد نگاه کرد دید که بسیار رنگ پریده و وحشت زده است. مرد گفت ((گشتاپو! گشتاپو!)) در واقع مرد از پلیس امنیتی آلمان می گریخت. رومن ترسکی متوجه وضع شد و او را به داخل اتاق خود برد و زیر تخت پنهان کرد. بلافاصله گشتاپو به سراغ رومن ترسکی رفت و از او بازجویی کرد اما از آنجایی که ترسکی زبان آنها را نمی دانست او را ترک کردند. ترسکی خلبان به مرد گفت که می تواند با هواپیمایش او را از آنجا دور کند اما قبل از رسیدن به مقصد باید از هواپیما پیاده می شد چرا که در فرودگاه مقصد حتما پلیس هواپیمای او را تفتیش می کرد. بنابراین مرد را قبل از رسیدن به فرودگاه مقصد در مزرعه ای پیاده کرد. وقتی که به فرودگاه رسید پلیس به تفتیش هواپیمای او پرداخت اما مرد فراری را نیافت. به زودی جنگ جهانی دوم آغاز شد و نیروهای آلمان لهستان را اشغال کردند. ترسکی به انگلیس پرواز کرد و آنجا به ارتش آزادی خواهان پیوست. او مرد شجاعی بود که چندین پایگاه نظامی دشمن را نابود کرد، اما یک روز در حین انجام ماموریت هواپیمایش مورد اصابت حمله های دشمن قرار گرفت و سقوط کرد. گروه نجات از راه رسید اما رومن ترسکی در حال مرگ بود. او را به نزدیک ترین بیمارستان منتقل کردند. پزشکان امیدی به رنده ماندن او نداشتند. مغز او آسیب دیده بود و هیچ جراح متبحری در دسترس نبود که او را عمل کند. روز بعد خبر این حادثه در روزنامه ها چهپ شد. ترسکی در بیهوشی مطلق بود، اما وقتی که به هوش ترسکی پرسید : برای چه؟ مرد گفت : برای آنکه فکر کردم شاید بتوانم به شما کمک کنم. مردم می گویند که من بهترین جراح مغز هستم. من به اینجا آمدم و عمل جراحی شما را انجام دادم و این عمل موفقیت آمیز بود. ....................................... وقتی که کاری نیک انجام می دهید، به یاد داشته باشید که نیکی به شما باز خواهد گشت و اما اگر مرتکب کاری پلید شوید با شما می ماند. با خالق هستی جی.پی.واسوانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/23ساعت 0:29 توسط پیمان |
|
|
وقتی که به مدرسه می رفتم معلممان داستان زنی را برایمان نقل می کردند. پسر زن به سفری دور رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان هم اضافه می پخت آن را پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گوژپشت از آنجا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت: کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد. این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیست. یک روز که زن از گفته های مرد گوژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود. بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست هایی لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کردو به راه خود رفت. ان شب در خانه زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود. در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت : مادر اگر معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. از او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم. امروز آن را به تو می دهم، زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری. وقتی که مادر این ماجرا را شنید، رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژپشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام دهید با شما می ماند. هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد. با خالق هستی جی.پی.واسوانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 0:41 توسط پیمان |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوار پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال .......................... از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر، رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را ........................ هم چو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار، او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین وهم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی ......................... وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد ........................... گفتمش در عشق پا برجاست دل گر تو زورق مان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده .......................... گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور، خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من .......................... گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده .......................... بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود ............................. روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود ............................ با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دیگر عهد بست ........................... با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد .......................... عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم ............................ آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت، فردا را نگر آخرین یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود .............................. بعد از این هم آشیانت، هر کس است باش با او، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 0:26 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|