![]() |
![]() |
|
| آینده به آنهایی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند |
|
در بیراهه هاوجاده های پرپیچ وخم زندگی ،در پرتگاه ها؛
جایی که هر کس به فکر خویشتن است.... جایی که از همه نا امید می شوی تنها اوست که مراقب توست او تنها کسی است که بدون هیچ چشم داشت ومنتی منتظر کمک به توست،...... البته اگر با تمام وجود صدایش کنی واز او کمک بخواهی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/18ساعت 2:6 توسط پیمان |
|
|
خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "•
خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه! خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!• خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر! خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه! خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی! خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی! خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده! خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی! خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه! خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه! خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی! خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!) خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه! خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که دانشجویین!" خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم! خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه! خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری! خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده! خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه! خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده! خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره! هر کس هنوز نفهمیده خر کیف یعنی چی بگه تا بازم توضیح بدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/08ساعت 0:47 توسط پیمان |
|
|
خدایا آنان که همه چیز دارند مگر تو را به سخره میگیرند آنان را که هیچ چیز ندارند مگر تو را آنان که چراغ هدایت را بر پشت شان می گیرند سایه هاشان پیش پاشان می افتد کاریز خوش دارد خیال کند که همه برای این آفریده شده اند که به او آب برسانند خدا نه برای خورشید ونه برای زمین بلکه برای گلهایی که از ایمان،برایمان می فرستد
چشم به راه پاسخ است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/04ساعت 19:49 توسط پیمان |
|
|
يواش يواش همه چيز داره برام روشن ميشه. حتي وزن كارها رو هم مي تونم احساس كنم..............
ديشب وقتي داشتم ميرفتم طرف خونه: توي عباس آباد زني دست نگه داشت و زدم روي ترمز. انگار كسي به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توي بلوار ميرداماد حرفي نزد. آنجا بودكه گفت مرده شور همه دنيا و آدمهاي كثافتش رو ببره. گفت دلش مي خواد كه يه مرد پيدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره و راحتش كنه. من چيزي نگفتم تعجبم نكردم چون از اين جور مسافرها زياد ديده بودم. توي بزرگراه مدرس كه پيچيدم گفت دو سال پيش شوهرش بهش گفته مي خواد بره سفر و معلوم نيست كي بر ميگرده. گفت شوهره يه لاته بي سروپا بوده و الان دو ساله كه او و سه تا بچه اش رو توي اين جهنم بي در و پيكر رها كرده. گفت مطمئنه كه اون عوضي ديگه بر نمي گرده. بهش گفتم اگه اين حرفها رو براي اين مي زنه كه كرايه نده من كرايه نمي خوام. گفتمش من دارم ميرم خونه و براي رضاي خدا حاضرم او رو هر جا كه مي خواد برسونم گمونم مي خواستم كار خوبي كرده باشم پرسيد گفتي واسه چي اين كارو مي كني گفتم براي رضاي خدا بعد يكهو ريسه رفت انقدر بلند بلند خنديد كه پيشونيش خورد به داشبورد ماشين. گفتمش فكر نمي كنم حرف خنده داري زده باشم گفت اتفاقا خيلي هم خنده دار بود گفت چطوره به اون خدات بگي از آسمونش چند تا اسكناس سبز واسه اين بيچاره بفرسته پايين اينو كه گفت دوباره خنده اش گرفت و بعد جدي شد و گفت مشكل منو سه تا توله ام بابخشش سزار كرايه حل نمي شه جوون. بعد چادرشو روي شونه اش انداخت و گفت ببينم تو نمي خواي امشب خوش باشي؟ اينطوري بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گيرم مي اد گمونم اينجوري خداي تو هم راضي راضي باشه قبوله. توي يك فرعي پيچيدم و كفتم تو تا حالا چيزي در باره خدا شنيدي؟ آينه كوچيكي از توي كيفش بيرون اورد و خودشو توش برانداز كردو گفت : يه چيزهاي شنيدم اما چيز زيادي نديدم اما اون نسناس گمونم هيچي نشنيده باشه منظورم شوهرمه خيلي ها رو مي شناسم كه هيچي از خداوند نشنيدن گمونم خداوند هم چيز زيادي از من نشنيده اگه شنيده بود كه واسه يه لقمه نون مجبور نبودم هر شب يه جا باشم بعد بغضش گرفت و گفت: اگه شنيده بود كه مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم كه دارم ميرم خريد. كنار خيابون ماشينو نگه داشتم و توي جيبهامو گشتم و هر چه تا آنوقت كار كرده بودم گذاشتم تو دستش حتي پول خردها رو گذاشتم تو دستش گفتم خيال كن خداوند من از توي آسمون اينا رو انداخته پايين. مثل كسي كه جن ديده باشه چند لحظه به من نگاه كرد و بعد پولها رو قاپيد از ماشين پياده شد و زل زد تو چشمام اشك تو چشماش جمع شده بود قبل ازينكه در رو ببنده گفت" از طرف من روي ماه خداوند رو ببوس"چند خيابون كه رفتم حس كردم حالم هيچ خوب نيست ربطي به قضيه اون زنه نداشت حس كردم همين نزديكيها كسي مي خواد بميره و داره از من كمك مي خواد به طرز بدي اين حس رو داشتم و حتي بعضي وقتها صدايي هم مي شنيدم انگار ازته چاه انگار از جايي تاريك صدا مثل وز وز مگس يا ناله جيرجيرك بود بعد كه صدا كلافه ام كرد ماشينو كنار خيابون پارك كردم و پياده شدم صدا انگار از گوشه پياده رو مي آمدرفتم كنار پياده رو و گوشهامو تيز كردم كنار ديوار قدم زدم و مثل كسي كه پولشو گم كرده باشه زل زدم به زمين كمي جلوتر حفره كوچيكي رو توي ديوار پيدا كردم انگار صدا از توي حفره بود روي زانو خم شدم توي حفره رو نگاه كردم سوسكي او ديدم كه به پشت افتاده بود و هر چه دست و پا مي زد نمي تونست برگرده تكه غذا توي دهنش بود و اونو رها نمي كرد دست بردم توي حفره و سوسك رو روي پاهاش برگردوندم سوسك از توي حفره بيرون اومد و يه راست رفت به سمت سوراخي كه كمي اون طرفتر بود جايي كه چند تا سوسك كوچيك كنار سوراخ انگار منتظر مادرشون وایستاده بودند..............
برگرفته از کتاب:روی ماه خداوند را ببوس
نوشته:مصطفی مستور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/03ساعت 10:37 توسط پیمان |
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزی که فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باری تعالي زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که يوسف را برادران به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هی پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دريغ آدميت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه ي دنيا ز خوبي ها تهيست صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهيست صحبت از موسي و عيسي و محمد نا بجاست قرن موسي چمبه هاست من که از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير حتی قاتلی بردار اشک در چشمانم بغزم در گلوست و نه در اين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن يک برگ نيست وای جنگل را بيابان ميکنند دست خون آلود را پيش چشم خلق پنهان ميکنند هيچ حيوانی به حيوانی نميدارد روا انچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند صحبت از پژمردن يک برگ نيست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست در کويری سوت و کور در ميان مردمی با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/02ساعت 1:30 توسط پیمان |
|
|
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 2:45 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحقیق و پروژه تمامی رشته ها مهندسی عمران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|